علی رسولان



یکم= یه مادر تنها "پیرطور" با دوتا بچه یه دختر یه پسر، دختر درگیر یه عشق ناکام و پر از فریب و نیرنگ، پسر درگیر یه عشق که از دوران دانشجویی روی دوشش سنگینی می کنه
دوم= یه پدر تنها "پیرطورتر" با دو تا بچه، یه دختر و یه پسر، پسری که چهل سالشه و هنوز ازدواج نکرده و درگیر یه عشق قدیمی و دختری که حامله است و کلا روی تخت خونه اش دیده شده تو دوران حاملگی " احتمالا دستشویی اشم همونجا روی تخت انجام میده :) " خارج از شوخی، حامله اس و به چشم غیرخواستارانه :)))) ترگل ورگلم هست بعد از فارغ شدن یه نظر دوربین تلویزیون شوهرشو نشون میده که اگه نمی گفتن شوهرشه به جای پدرش اشتباه گرفته می شد والااع

سوم=یه زن و شوهر "میانسال" که ای روابط خوبی با هم دارن تا اونجا که سر میز شام مادر خانواده، پدر خانواده رو نمی دونم از روی تحکم یا احترام با ضمیرجمع صدا میزنه، این زن و شوهر هم دوتا بچه دارن یه دختر یه پسر، که دختر " معشوقه ی دوران دانشجوئیه ی پسرِ مادرِ پیرطوره • چه سخت شد :))) همون پسر خانواده یکم • " تو جوونیش اشتباهی عاشق شده که ثمره اشم شده یه ازدواج ناکام که منجرتر شده به یه طلاق غیرمدخوله! و پسر خانواده که تو این جمع درهم و برهم شاهکار کرده و ازدواج کرده ولی با این حال تو مخی ترین روزگار رو تو بین این جماعت رومخی داره سپری می کنه، چون زنش به واقع روز و شب رو مخ این پسره بیچاره است و این پسر بیچاره هم اصلا به زنش محل سگم نمیده انصافا، حتی بگو یه م ساده ، و دقیقا شده مصداق این قاعده ی نمی دونم چندم انیشتین که هر عملی عکس العملی دارد :)))

چهارم: یه مادر تنها "میانسال" که سه تا بچه داره، من اینجوری فهمیدم که دوتا پسر و یه دختر، شایدم دوتا دختر و یه پسر، که به هر حال هر کدومش باشه دوتاشون رفتن خارج و به شدت نیاز مالی دارن و یه پسر دقیقا پشنگ " آقا من قبلا فکر می کردم پشنگ فحشه جدیدا فهمیدم پشنگ پادشاه تورانی بوده که خیلی هم قدر بوده فقط چون پشنگ بوده به هیچ جا نرسیده :))))) " که این پسر پشنگ دقیقا شوهر دختر خانواده ی سومه که طلاق غیرمدخوله گرفته و شدیدا دنبال اینه که دوباره با دختره ازدواج کنه، و اگه بپرسین چرا؟ جوابش اینه که دختره رو اذیت کنه بابت تحقیری که قبلا تو روابطش با این دختر دچارش شده نکته ی داخل پرانتزش اینه که خانواده ی سوم بسیار ثروتمند می باشند، این پسر قبلا بی پول بوده و الان پولدار شده

پنجم: دختری که ازدواج نکرده و سنش دور بر همون پسر چهل ساله ی خانواده ی دومه که با همین آقا تو جوونی سر و سری داشتن. البته که ایشونم ازدواج نکردن و رفتن دنبال آمال و آرزوهای شغلیشون

اینارو گفتم که بگم اسم این سریال: #دل_دار می باشد ولی به نظر من اسمشو بذارن #دل_ندار خیلی بیشتر بهش میاد، چون هیچ عشق عمیق دو طرفه ای این وسط، حداقل من مشاهده نکردم، شما دیدین به منم بگین که منم در جریان قرار بگیرم والاااع، این از روابط غیرمزدوج های جوان داستان
از اونطرف تنها زوج مزدوج و جوان داستان زندگی بسیار نکبت باری دارن! یعنی زن خانواده سر پولی که داده به شوهرش، چنان افتاده به جونه شوهره که نگو و نپرس، تا اونجا که مهریه اش رو گذاشته اجرا! "این به کنار اصلا حرف زدن بلد نیستن. هیچ کدوم از طرفین نه آقا و نه خانوم دقیقا مثل دوتا غریبه"
از اونطرف تر شما هیچ زن و شوهر با سابقه ای نمی بینین تو سریال، دوتا زن تنهای پیر و یه مرد تنهای پیر! که به طور واضح داره نشون میده تهش تنهائیه ها! حواست باشه

نمی دونم چی چی نوشت ۱:
اگه تم و موضوع داستان و چالش هایی که بین این افراد دل ندار :)))) برآیند آماری جامعه است که صد واویلا! اگه هم نیست که خب چه کاریه این همه هزینه می کنین، خیلی صاف و ساده بگین ملت ازدواج نکن. والاااع ترااااات شدیدترش

نمی دونم چی چی نوشت ۲:
من این سریال مقوا رو هر شب می بینم! و خیلی شدید دلم برای جک و رزه تایتانیک تنگ میشه و می سوزه که اگه اینا دل دارن اون دو بزرگوار چی بودن :)))))))))))


می خواستم توصیه کنم که حتما بخونینش ولی الان که تموم شده سرم درد گرفته، شدیدا و عمیقا به خاطر احوالات بلقیس ناراحت هستم! گوربابای محمود و هدایتعلی و بقیه ی شخصیت های داستان
به نظرم یکی از بدترین کارهایی که یه نویسنده می تونه انجام بده اینه که آخر داستان رو باز بذاره، یه جوری تمومش کنه که اون خواننده تا آخر عمرش به اون شخصیت فکر کنه

به طور کلی حال و هوای دارالمجانین رو دوس داشتم، خیلی از واژه ها و اصطلاحاتی که ما در طول روز استفاده می کنیم رو می تونین تو این کتاب بخونین "تیکه هایی که آدم فکر می کنه تازه باب شده ولی اینجوریا هم نیست" حتی خیلی از متنایی که این روزا می خونیم یه جورایی کپی برداری از همین سبک نگارشه" دیگه اسم نبرم که ناراحت نشن یه وقت" تلفیقی از جدی و شوخی برای زدن حرفایی که هر گوشی تحمل شنیدنش رو نداره و خیلی اوقات هم برای نویسنده اش دردسرساز میشه

□ □

جمااده تو این کتاب به بررسی آدم ها و کاراشون پرداخته، و یه جورایی می خواد بگه همه ی آدما دیونه هستن و خودشون خبر ندارن، حتی خیلی از کارهایی که ما انجام میدیم و باهاشون می خوایم اثبات کنیم که آدم عاقلی هستیم دلیل به عاقل بودن نیست، مثل محاسبات، نوشتن، رقص یا آواز خوندن یا هر کار دیگه ای که به صورت حرفه ای یا آماتور انجام میدیم هیچ کدومش نمی تونه دلیل به عاقل بودن باشه و تو موقعیتش که قرار بگیری همین کارا می تونه از یه جهتی شبیه به کارای دیونه ها باشه و  یه سوالی رو آخر کتاب مطرح می کنه که واقعا انجام دادن چه کاری دلالت بر عاقل بودن انسان ها می کنه؟ دنیا یه دیونه خونه است که سبک و سیاق دیونه هاش متفاوته! و راهکار آسایش انسان رو هم سادگی و بی آلایشی می دونه و بهترین کار رو هم خوابیدن معرفی می کنه

□ □ □

به نظر من شاید دارالمجانین به صورت مشخص و واضحی به سحر و جادو و دعانویسی می توپه و مسخره اش می کنه و تو خیلی ا
ز موارد محمود رو سر همین قضیه یا شاه باجی در می ندازه و با هم جر و بحث می کنن، و یه جورایی جدال بین سنت و مدرنتیه رو به رخ می کشه ولی از اونطرف خیلی زیرپوستی هذیان گویی های دکتر همایون و عاقبتش که گم و گور شد و اون حال دلبستگیش به دریا هم مورد نقد قرار میده، و یه جورایی طب قدیم و جدید رو به یه چوب میزنه!

□ □ □ □

به طور دقیق جماداه به هیچ امر ثابتی مقید نیست و از پایه زیرآب کلیه بنیان های فکری رو میزنه! و به جهان یه نگاه وارونه داره. و طعنه ای هم به افرادی مثل "بوف کور" که فکر می کنن خیلی خاص و جذاب هستن میزنه و میگه فکر نکین فقط خودتون آدمای خاص و دارای فکرای پیچیده هستین، دنیا یه دیونه خونه ی بی سر و ته و بی انتهاست که یکی مثل تو توش گمی!


فردوسی متولد ۳۲۹ ه.ق در طوس، دارم فکر می کنم چی بنویسم ازش، که قدر و منزلتش رو بتونم بیان کنم، شاید هیچ عنوان یا جمله ای بهتر از این نباشه که بهش بگیم: شاعر
یه جوری بار این واژه رو سنگین کرده که خیلی سخت میشه به دیگران این لقب رو داد. فردوسی واقعا شاعر هستش، واقعا هنرمنده و واقعا زنده است. واژه به واژه، مصرع به مصرع و بیت به بیت جوری شما رو مسحور نوشته و فکر خودش می کنه که اصلا حس کسالت باری از خوندن بهتون دست نمیده، این واضحه که خوندن نظم(شعر) به مراتب ذهن رو بیشتر از خوندن نثر(متن) خسته و درگیر می کنه، خودم بارها موقع خوندن کتاباهای مختلف این رو تجربه کردم، اما با قاطعیت می تونم بهتون بگم که فردوسی تو جذب مخاطب و نگه داشتن پای کتابش هزاران پله فراتر از هر نویسنده ی دیگه ای قرار داره." از خارجیش بگیر تا داخلی، از قدیم تا معاصر" داستان هایی پر از جادو، پر از علامت سوال، پر از شگفتی، پر از خیال، از تغییر شکل شاه‌آفریدون از انسان به اژدها بگیرید تا زندگی زال کنار سیمرغ، آتش زدن پر سیمرغ و ظاهر شدنش موقع زایمان رستم توسط رداوه و اون تولد خاص و با جراحی به دنیا اومدن رستم، تا بیرون اومدن مار از شونه های ضحاک، یا داستان های عاشقانه ای که هر لحظه و هر زمانی ممکنه رخ بده، زیباش مثل دل بستن زال به روداوه یا  زشتش مثل دل بستن سوداوه به سیاوش! البته که فردوسی شما رو تو هر داستانی شگفت زده می کنه بابت این ازدواج ها و رابطه های آشکار و پنهانی که شکل می گیره، مثل کاری که تهمینه دختر شاه سمنگان با رستم کرد. یا حتی دعوای طوس و گیو سر دختری که پیدا کرده بودن و از قضا دختر شاه کرسیوز بود و از قضا تر که برای رفع دعوا دختر رو بردن پیش کیکاوس و اونم گفت دختر مه رو برای مه تران مناسب تر! و اینجوری شد که سیاوش به دنیا اومد والااع. مثل این خوشمزگی ها و دل بردنا تو شاهنامه هست و هست تا دلتون بخواد فقط باید وقت بذارین و بخونین و لذت ببرین

البته که شاهنامه همه اش می و ساز و آواز و رقص و ازدواج نیست، می تونم بگم بخش های غمناک شاهنامه خیلی بیشتر شما رو راغب می کنه تا کتاب رو نبندین،خودم همیشه تصورم این بود که داستان رستم و سهراب و کشته شدن پسر به دست پدر غمناک ترین اتفاق شاهنامه است ولی وقتی شروع می کنین به خوندن، فردوسی اولین ضربه رو با کشته شدن ایرج توسط برادراش سلم و تور به قلبتون میزنه که خب خیلی دردناکم هست ولی نه به قدر زجری که سیاوش از روزگار کشید و شما رو با توجه به نهایت خوش اخلاقی و خوش برخوردیش وادار به درد کشیدن می کنه ، حداقل به من این حس دست داد چون بی پناهی رو به تمامه میشه تو این شخصیت درک کرد، کسی که تمام وجودش هنر و داد و فرّهیه ولی سهمی از خوشی های روزگار نداره، حتی اونقدر دنیا براش بد می خواد که نمی تونه از توانایی هاش برای بهبود اوضاع جهان و مردم استفاده کنه، تهشم که به بدترین شکل ممکن کشته میشه.
جلوه ی دیگه ی شاهنامه پند ها و اندرزهاشه که بی نظیره، به طوری که بعد از خوندن هزار بیت شعر، داستان و خیال، یه تک بیت سراسر حکمت جلوی چشمتون قرار میده، و اون تک بیت چنان با گوشت و خونتون عجین میشه که قابل وصف نیست، یه جورایی باید فارغ از تمام مطالبی که راجع به فردوسی نوشتم، برای این قسمت از هنر نمائیش یه امتیاز ویژه قائل شد.

من اگه سخت گیر باشم که نیستم می گفتم خوندن شاهنامه فریضه است برای هر کسی که ادعای ایرانی بودن داره! به نظرم یکی از دلایل پسرفت هر روزمره ی تو بسیاری از امور، دور موندنمون از جهان پر از دلاوری ها و سختکوشی هایی که نه بهمون گفتن و نه خودمون همت کردیم که بخونیمش، وقتی شاهنامه رو بخونین تازه معنی میهن " ایران" رو متوجه می شین، و حتما براتون معنی شاه خوب و بد به طور کامل جا میفته! اونوقت همونقدر که با ظرایف هنرمندی آشنا میشین و به هر کسی نمیگین هنرمند، با ظرافت ها و مختصات شاهیّت و شاهی هم آشنا میشین و به هر کسی شاه نمیگین!

شاهنامه که بخونین تازه متوجه میشین م کردن با آدمای کار درست چه نقشی می تونه تو شکست یا پیروزی شما داشته باشه، و متوجه میشین جهل و کم خردی و تعصب و قلدری و حرف گوش ندادن و زورگویی چطوری می تونه دودمان یه ملت و کشور و لشکر رو به باد بده، مثل تمام خیره سری هایه مثلا شاهی به نام کیکاوس و مثلا پهلوانی به نام طوس.

بعدا نوشت به تاریخ ۲۹ اردیبهشت 

از دو روز پیش که شاهنامه رنگ و بوی دینی به خودش گرفته و از اون حالت اسطوره ای و افسانه ای رستم و افراسیابی در اومده، ذهنم دوباره درگیر این چالش های مذهبی شده، و خب برای منی که از فلسفه فراری ام و حالم رو بهم میزنه اقوال مختلف و افکار متفاوتش و عدم ثباتش حتی روی یه موضوع ساده!  و به همین خاطر اومدم سراغ شعر  و ادبیات و واقعا برام جنبه ی تفننی داره و دنبال آرامش هستم تو دنیای خیال و توهم، این مباحث تعقلی و تذکری یه جورایی بسیار چندش آور و کلافه کننده و به مراتب خسته کننده است.
به هر حال انگار راه گریزی ازش نیست و عجیب تر اینکه از وقتی که پیروز یزدگرد شاه ایران از خوشنواز‌ فرمانده تورانی شکست خورد و خیلی هم جالبه که بدونید فردوسی بارها از زبان خوشنواز حمد و سپاس یزدان رو میگه و به پیروز تاکید می کنه که از راه درست دور نشو و سرانجامم که گوشش به این حرفا بدهکار نیست و تو جنگ کشته میشه و کلی از فرماندهان و جنگاوران ایرانی مثل قباد اسیر میشن که بعدها بلاش به سپاهی رو به فرماندهی سوفرای به جنگ خوشنواز می فرسته، که اینبار دیگه خبری از یزدان تو زبان یا شعرهای مربوط به تورانی ها نیست و شکست سنگینی هم می خورن و  اسرای در بند آزاد میشن که همین قباد که اسیر شده بود بعدها پادشاه ایران میشه و جالبه که بدونید سوفرای ناجی خودش رو می کشه! "عین این اشتباه رو کی کاوس نسبت به رستم انجام داده بود" این رفت و برگشت های تاریخی بسیار قابل تامله! نباید ساده از کنارش گذشت. شکست ها، پیروزی ها و یا حتی صلح هایی که صورت می گیره و عهدهایی که بسته میشه.
تا وقتی که روابط بین انسانی هستش حرفی پیش نمیاد منتهی از جایی که حرف و حدیث سمت خدا میره، تازه چالش فکری شروع میشه، نمونه اش درگیری بین قباد پادشاه و پسرش کسری "نوشین روان" سر مسائل مذهبی که خب به کشتار داخلی رو هم به اسفناک ترین وجه ممکن در بر داره، حالا همین کسری وقتی به پادشاهی می رسه عادل ترین پادشاه تاریخ نام می گیره، شما اون کشت و کشتار وطنی رو در نظر بگیر و این عدالت رو هم باهاش بسنج! البته که نوع تفکر و عملکردش نسبت به مردم واقعا قابل ستایشه، و عدالت رو به نحو مطلوبی در سراسر قلمرو ایران حاکم می کنه و به شدت هم روی دین زردهشتی پافشاری می کنه، به دلیل همین پافشاری در اواخر پادشاهی قباد با همراه و هم نظر کردن پدرش قباد یه بار مزدک رو از جلوی راهش برمیداره و محو و نابود می کنه و یه بار هم در اواخر پادشاهیش با پسری که باید جانشینش بشه و حالا به دین مادر ترسایی خودش گرائیده دچار جنگ و جدال میشه! "همین جا باید اشاره کنم که هر وقت ازدواج پادشاهان ایرانی از اصالت برخوردار نبود این چالش های حکومتی به وجود اومده، اینجا هم ثمره ی  ازدواج قباد با یه دختر دهقان به صرف زیبائیش - البته پدر دختر میگه ما نسلمون به آفریدون میرسه و این نژاد از اامات رسیدن به پادشاهی و فرّهی هستش-  میشه کسری و ثمره ی ازدواج کسری یا همون نوشین روان با یه دختر مسیحی میشه نوش زاد" 
ازدواج اول منجر به قتل جمعی بر سر مذهب و ازدواج دوم منجر هم به جنگ بر سر مذهب که حضور کسری تو هر دو طرف ماجرا چشمگیره!
فارغ از اینکه چقدر این رفتار نوشین روان با عدالت مطابقت داره، متن شاهنامه خواننده ی ایرانی مسلمان رو دچار یه چالش عمیق بین دین الانش و دین زردهشتی که پادشاهانش اصرار بر اون داشتن می کنه! "البته این چالش به معنی صدق یا کذب هیچ کدوم از طرفین نیست"  عمق چالش وقتی مشخص میشه که ایرانیان از هجو مسیح به عنوان آخرین پیامبر ادیان ابراهیمی هیچ گونه ابایی ندارند و حتی در مقابل این عقیده در مشکلات و سختی هاشون یزدان رو مورد خطاب قرار میدن و  خود رو صاحب فرّه ایزدی می دونن و با همین عقیده پا در عرصه های مختلف میذارن و جالب اینجاست که در اکثر موارد پیروز هم میشن! "تا زمان پادشاهی نوشین روان" این پیروز شدن یزدان زردهشتی ایرانی در مقابل یزدان ادیان ابراهیمی در شاهنامه بسیار حائز اهمیت و بررسی است.

پ.ن
بعد از دیدن این شکست ها و پیروزها بدون اینکه بدونیم هر کسی به چه چیزی ایمان داره، متوجه  میشیم که تنها چیزی که مهم نیست دین شماست و مهم تر از نوع دین، شدت و حدت اعتماد و اعتقاد شما به باورهایی  هستش که به خاطرش حاضرید  جانتون رو فدا کنین. و گزاره ی دردناکی که این وسط شکل می گیره اینه که به طور قطع هر ملتی که دچار باورها و عقاید سست شده باشن هیچ وقت راهی برای رسیدن به موفقیت ندارن." یادمون نره نوع باور شما مهم نیست بلکه درصد اعتقاد شما به باورهاتونه  که می تونه از شما یک ابرانسان بسازه "

امیدوارم تونسته باشم اونچه که ذهنم رو درگیر کرده رو به درستی بیان کنم.


تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

گروه کامپیوتر بزمان دانلود آهنگ جدید پلاک13 علــی جـــوان الان وقتشه پایگاه خبری آستاره نیوز پرده بازار just for music دبیرستان دوره اول متوسطه کمیل روغن هسته خرما | روغن هسته خرما ارگانیک | قهوه هسته خرما